۱۳۸۸-۱۲-۷
پیش نوشت: قبلاً پستی نوشته بودم که در آن از تصویر سربریدن استفاده کرده بودم. این چند روزه از چین و ماچین به دنبال سرچ در مورد آن تصویر به این وبلاگ نزول اجلال میکنند. نگو که این تصویر مربوط به جناب عبدالمالک بوده و من بدون رعایت کپی رایت از آن استفاده کرده بودم. خوب شد که سربازان گمنام زود دست به کار شدند والّا الان سروکارمان با برادر ریگی بود.
.

.
دانشگاه که میرفتم هر از چند گاهی مسیر عبورم قدمگاه جناب ریگی رهبر جنبش مردمی آزادیخواه میشد. طبیعی ست که وقتی خبر دستگیری اش را در اولین لحظات آن هم با جزئیات کامل شنیدم خوشحال بودم. عصر که شد دیگر خبر همه جا پیچیده بود . غروب بود که جهت سرو سامان دادن به وضعیت ظاهری رفتم سلمانی آنهم از نوع ایرانی.
.
مدتی بود با خودم فکر میکردم بعضی ها بعضی خبرها و تحلیل ها را از کجایشان بیرون می آورند. تحلیل های خنده داری که دهان به دهان میگردند و بعضی ها با تعصب از آن دفاع میکنند. حتی در فرفر خدا بیامرز به اشتراک میگذارند و بحث ها و کامنت های داغی هم ضمیمه ی تحلیل میشود.
.
بگذریم. سلمانی که رفته بودم دوستم بحث عبدالمالک را وسط کشید. هیچ کدامشان اسمش را هم نشنیده بودند.همان اسمی که ما چهار سال ازش میترسیدیم، عبدالمالک. یکی شان سوال مهمی پرسید، “ این عبدالمالک آدم بدی بوده یا آدم خوبی؟”.البته سوالات دیگری هم پرسیدند ولی نه در این سطح. بحث داشت بالا میگرفت که تلویزیون ایران شروع کرد به پخش تصاویری از جنایات ریگی. حتی تصویر سربریدن یک سرباز را هم نشان داد. برای لحظاتی هر چهار نفر آقایان سلمانی ساکت شدند. صحنه ی قورت دادن آب دهان یکیشان را از آینه دیدم و مطمئنم بقیه هم همچین کاری کردند. اطلاعاتشان به این حد که رسید بحث های کارشناسی شروع شد. هر کدامشان چیزی میگفت که یکیشان با جمله ای قصار پاسخ این سوال مرا که بعضی ها این تحلیل ها را از کجایشان می آورند را داد. جمله اش این بود: “ میگویند! این پاسدارنی که عبدالمالک میکشته همان هائی بودند که به کوی دانشگاه حمله کردند“.
.
پی نوشت یک: خدائیش این سربازان گمنام قیافه ی خوفناکی دارند.

پی نوشت دو: اطلاعات مبسوطی در این زمینه را میتواند از اینجا بخوانید.
برچسب: تروریست، جندالله، ریگی، عبدالمالک
تحت دسته جدی | نظر (۲)
۱۳۸۸-۱۲-۲

شاید این عکس را قبلاً ندیده باشی. زیاد مهم هم نیست. اینجا کوچه “شیرخورشید” است. یک طرف “شیر خورشید” است و طرف دیگرش “شیر” و “خورشید”. یحتمل الان دیگر اسمش عوض شده است. من که نمیدانم. دیگران هم شاید ندانند. با تاکسی اگر بخواهی بروی زیاد نباید به خودت زحمت بدهی. راننده تاکسی ها همه شان اینجا را بلدند.
سابقاً کوچه ی پر رفت و آمدی بود. خیلی ها از اینجا رد می شدند تا به جائی برسند. مسیر استراتژیکی بود. هر کس میخواست به جائی برسد باید از اینجا رد میشد. بعضی هاشان که رد میشدند مدتی می ماندند و هنوز چای بیدمشک بی بی رباب را یادشان هست.
بعضی ها هم میخواستند که قبول شوند از اینجا رد میشدند. هر کس میخواست قبولش کنند باید از اینجا رد میشد. آنها که از اینجا رد شدند همه شان قبول شدند. قبول که میشدند بعد رد می شدند.
قبل ترها اینجا کوچه بود. این را قبلاً هم گفته بودم. الان ولی مدتی است که هر شهرداری که می آید اینجا را بن بست میکند. یکی از این طرف و دیگری از طرف دیگر. حالا دیگر نمی شود از اینجا رد شد و به جائی رسید. اگر وارد شوی باید برگردی. الان اگر بخواهی برگردی باید پشت سرت را نگاه کنی چون کوچه بن بست است و باید دنده عقب بروی. قبلی ها که رد می شدند ولی پشت سرشان را نگاه نمی کردند.
الان اگر بخواهی به جائی برسی و کوچه را هم رد کرده باشی باید وارد کوچه که میشوی جواب سلام صاحب خانه ی اولی را بدهی. چون دم در ایستاده و سلامت میکند. شهردار قبلی که بود این خانه ی آخر بود. مهم نیست کجا میخواهی برسی. میتوانی چای بی بی رباب را که هنوز هم تازه دم است نوش جان کنی. اگر بخواهی به جائی برسی باید بروی جلو. آن جلو جائی هست برای دور زدن. اگر بخواهی از کوچه که رد می شوی پشت سرت را نگاه نکنی باید آن جلو که رسیدی دور بزنی. خیلی ها آن جلو دور زدند و به جائی که میخواستند رسیدند. اصولا از این کوچه که رد کنی دور زدنت خوب می شود. حواست باشد خودت را دور نزنند.
سماور خانه ی شیر و خورشید هنوز می جوشد.
::
پی نوشت: دوستی سه نظر نوشته که خواندنش را از خود متن بیشتر توصیه میکنم
برچسب: رفسنجان، کوچه شیر خورشید
تحت دسته جدی, خزعبلات | نظر (۱۴)
۱۳۸۸-۱۱-۲۱
مدت زیادی بود که ساخت قلعه را شروع کرده بودند. پی اش را محکم ریخته بود. معمار آدم باهوشی بود. کار داشت تمام میشد که آبادیهای اطراف از بنای جدید خوششان نیامد. نونش تشدید داشته باشد هم فرقی نمیکند. خواستند که خرابش کنند. خب آشنا هم داشتند در بلدیه. شروع کردند به خراب کردنش. بعضی بنّاها را هم از کار انداختند. حتی پیش حاکم هم رفتند. حاکم خواست کمکشان کند اما نشد. بناّها همه شان ابزار کار داشتند. جز یکی. اما آن یکی هم به خوبی بقیه کار میکرد بدون ابزار. معمار که مرد دلش آرام بود. می دانست نقشه هایش نقص ندارد. معمار بعدی هم کارش را بلد بود. آنجا که من یادم می آید بنّایی تمام شده بود. ساکنان قلعه جشن گرفته بودند. همه جا فانوس بود. فانوس هایی با نورهای رنگی. عکس معمارها را زده بودند به دیوار. عکس آن بنّای بدون ابزار را هم میخواستند نصب کنند. بین فانوس ها.مردم او را هم دوست داشتند. هر چه گشتند اما عکسش را پیدا نکردند.اما او را هم دوست داشتند. با اینکه ابزار نداشت. چون می دانستند به خوبی بقیه کار کرده بود. با اینکه ابزار نداشت.
.
تحت دسته جدی, خزعبلات | نظر (۷)