۱۳۸۸-۱۰-۲۴
به بهانه ی بزرگترین زلزله ی دو قرن (هفت سال) اخیر
۵ دیماه ۱۳۸۲: ساعت۵:۲۶:۲۶
هوا سرد بود و من خودم را کنار بخاری کشیده بودم. لرزش زمین اجازه نداد بیشتر بخوابم. بیدار که شدم نمی شد که بایستم. لوستر تکان میخورد. از ساختمان خارج شدیم و بعد از مدت کوتاهی برگشتیم . تلفن که زنگ خورد کسی میگفت مرکز زلزله بم بوده. فکر کردم حتما ارگ بم خراب شده . پدر و برادر در راه سفر به پاکستان بودند و من آزاد. چند روز بود که با پسرخاله در مورد انجام یک خرابکاری سیاسی در سطح شهر برنامه ریزی میکردیم. نمی دانم شاید چند ماه قبل از انتخابات بود. بیرون که زدیم دیدیم همه چیز به هم ریخته. آمبولانس ها به سرعت می رفتند. مردم در حال آماده سازی کمک ها بودند. سریعا برنامه خرابکاری را به برنامه ی کمک رسانی به زلزله زده ها تغییر دادیم. شروع کردیم به تهیه هر چیزی که فکر میکردیم میتواند مفید باشد. به اندازه ای شده بود که پاترول را پرکند. بارمان را بستیم و قرار گذاشتیم برای حرکت. اینجا بود که ابوی و اخوی تلفنی از ماجرا مطلع شده و از حرکت ما جلوگیری کردند. کمک ها را به هلال احمر تحویل دادیم اما پسر خاله روز بعد همراه کمک های ارسالی رفت.

خب زلزله شد و خیلی ها عزادار شدند و همه غمگین بودن و من فهمیدم تعداد افرادی که حاضرند در این مواقع به همنوعان خود کمک کنند خیلی زیاد است، اما گذشت و چند موضوع هنوز به یاد من مانده:
.
کمک های خروجی از بم خیلی کمتر از کمک های ورودی به بم نبود
جمعیت بم پس از زلزله کمتر که نشد هیچ. بیشتر هم شد
معتادین محترم همگی تازه فهمیده بودند که در بم فامیل و آشنا دارند و جهت کمک رسانی میرفتند و البته با دست پر برمیگشتند
چند روز بعد از زلزله چادرهای آمریکایی در بازار کرمان به فروش میرسید
سگ های آمریکایی که ده ها هزار دلار قیمت داشتند و فقط از دست یک نفر غذا میخوردند دزدیده شدند و شنیدم که سارق حرفه ای در نزدیکی منزل خودمان منزل دارند
تا مدتی بعد تمام سرم ها و داروهای کمک های اولیه و کرم های سوختگی در داروخانه های شهرهای اطراف خارجی و اکثرا آمریکایی بود


