آن بنّای بدون ابزار

مدت زیادی بود که ساخت قلعه را شروع کرده بودند. پی اش را محکم ریخته بود. معمار آدم باهوشی بود. کار داشت تمام میشد که آبادیهای اطراف از بنای جدید خوششان نیامد. نونش تشدید داشته باشد هم فرقی نمیکند. خواستند که خرابش کنند. خب آشنا هم داشتند در بلدیه. شروع کردند به خراب کردنش. بعضی بنّاها را هم از کار انداختند. حتی پیش حاکم هم رفتند. حاکم خواست کمکشان کند اما نشد. بناّها همه شان ابزار کار داشتند. جز یکی. اما آن یکی هم به خوبی بقیه کار میکرد بدون ابزار. معمار که مرد دلش آرام بود. می دانست نقشه هایش نقص ندارد. معمار بعدی هم کارش را بلد بود.  آنجا که من یادم می آید بنّایی تمام شده بود. ساکنان قلعه جشن گرفته بودند. همه جا فانوس بود. فانوس هایی با نورهای رنگی. عکس معمارها را زده بودند به دیوار. عکس آن بنّای بدون ابزار را هم میخواستند نصب کنند. بین فانوس ها.مردم او را هم دوست داشتند. هر چه گشتند اما عکسش را پیدا نکردند.اما او را هم دوست داشتند. با اینکه ابزار نداشت. چون می دانستند به خوبی بقیه کار کرده بود. با اینکه ابزار نداشت.

.

۵ نظر

  1. مجتبی ۱۳۸۸-۱۱-۲۱، ۱۱:۴۲ ب.ظ

    ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  2. مجتبی ۱۳۸۸-۱۱-۲۳، ۱:۱۵ ق.ظ

    چی ابزار کار است؟؟؟؟؟

  3. بچه اخوند ۱۳۸۸-۱۱-۲۷، ۱۱:۵۶ ق.ظ

    لطفا جسارت است روم به گله تعداد wcموجود در قلعه را بفرمایید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  4. بچه اخوند ۱۳۸۸-۱۱-۲۹، ۱۰:۰۳ ق.ظ

    قلعه نشان دارد از دل

  5. Hoda ۱۳۸۸-۱۱-۳۰، ۷:۰۹ ب.ظ

    چی ابزار کار است واقعا؟

نظر شما