۱۳۸۸-۰۵-۱۷
عاشقانه های من و خرم

سنوات راهنمائی بو د که فکر داشتن یک فروند خر ذهن اینجانب را به خود مشغول و قرار دل دیوانه را بربوده بود . طبق عادت معمول، غر زنی ها شروع و بدون هیچ گونه نتیجه ی قطعی روزها سپری شدند . سر انجام با توسل به دیپلماسی و رایزنی هایی که با اخوی بزرگتر صورت گرفت قرار بر این شد که مشکین خری شیرین لب که احشام متعلق به ابوی را در کوهستان مشایعت مینمود جهت اتمام قائله به شهر آورده و در مجاورت بنده سکنی دهند . روز موعود فرا رسید و دلبر مشکین یال ، سوار بر مرکبی سفید، وانت صورت و پیکان سیرت ، که عبارتی ناموزون که ایران خودرو خوانده میشد جمالش را ضایع کرده بود ، کام این عاشق دلباخته را شیرینی وصال چشانید و اشک انتظار جاری بر گونه هایم را بخشکانید . در نگاه اول ناوک مژگان سیه چشم شیرین کار در قلب حقیر نشست و دشنه ای کاری بر دل ریش بنده فرود آورد ، عقل و دین از کفم بربود و می و معشوق از یادم ببرد. زان پس ، بامدادان خر را با بی رغبتی تام بدرود گفته و راهی مدرسه ی نمونه ی شهر میشدیم و ظهر هنگام خرامان به سوی منزل شتافته و در اوان ورود چشممان به جمال زیبای نازننیمان روشن میشد که بر اولین درخت باغ بسته شده بود، سپس چنان کیف و کتاب را به گوشه ای پرتاب نموده که میگفتی من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم و چنان که پیشینیان دامنشان از دستشان میرفت ، مست و می آلود و خراب ، به عشقبازی با لولی وش شهرآشوبمان میپرداختیم، نرگس چشمش چنان به چشمان عاشقم نگریسته و کمان ابرویش چنان دل خونین را فریفته بود که مردم چشم سیه چشمان کشمیری و خم ابروی ترکان سمرقندی را از یاد میبردم ، گونه هایش را نوازش میدادم و و درد دل پر دردم را برایش بازگو مینمودم ، سپس از روی محبت چند دوری به ما سواری میداد و این شکسته را به غایت توقع میرسانید چنان که دلدادگان نظرباز را بوسی و کناری میرساند. سپس طرفه جوانمان را چنان که رسم امروزیان باشد کنار همان درخت پارک میکردیم و جهت صرف صیغه ی بلعت و رفع دیگر حاجات به اندرونی وارد میشدیم . روزها بدین منوال میگذشت و هر پگاهی که به شامگاه میرسید بر آتش عشق اینجانب می افزود تا بدانجا که به وادی وحدت رسیده و خود را او و او را خود میپنداشتیم و این تاثیری شگرف بر اوضاع تحصیلی اینجانب خصوصا در المپیادهای علمی که مکررا بنا بر سنت چشم و هم چشمی برگزار میشد گذاشته بود به دیگر سخن ، خر ما با ما چنان کرد که توییتر کنون با اهلش مینماید . چنان بود که والدین به فکر رفع مشکل برآمده و چاره کار را در تبعید خر یافتند ، و از آنجا که استحکام پیوند ما شهره ی شهر گشته بود برآن شدند تا راه حیلت در پیش گرفته و مذاکرات را از مسیر عادی خود خارج سازند. ظهر هنگامی ، چون با اشتیاق تمام به وصال محبوب به منزل شتافتم ، ریسمان گسسته و سر سلسله را نیست یافتم ، آتشی از نهادم برآمد که کس یارای کشتنش نداشت ، به اندرونی شتافته و احوال یار سفر کرده جویا شدم ، گفتند مرده و سبب آن خوردن یونجه ی زیادی بوده که من بواسطه ی ابراز لطف روزانه پیش کش میکردم اما نمیدانستم پیاله میشکند و مرا بدین مصیبت گرفتار مینماید . همین و دیگر هیچ . با سینه ای چاک سرشک گونه هایم را پاک میکردم و غصه میخوردم که چون روزهای وصال از دستم برفت و قدر ندانستم . گذشته ها را چونان در مخیله مرور میکردم که گویی یار را در آغوش گرفته و به سینه ام میفشرم. دل و دماغ درس و مشق از کف بدادم و بدین فکر بودم که مشکل توان نشستن در یک چنین دیاری. هرچه بود گذشت اما من هنوز بر این باورم که شهرآشوب من زنده است و نفس میکشد و بدین دل خوش دارم که من هم با او نفس میکشم. هنوز وقتی در شهر خوبرویی میبینم که چشمانش از درشتی و لبانش از سرخی بسان خر مشکین چشم و شیرین لب بنده مینماید یاد آن عزیز سفر کرده نموده و باد صبا را قسم میدهم که سلامی چو بوی خوش آشنایی بدان دلبر رفته از دست برساند و از آن پس با خود عهد کردم که دل در گرو هیچ زیبا رویی ندهم تا زجر هجری نکشم که تو را یارای پرسیدن نباشد.


